۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد فرج الله نيک نژاد


چريک فدايي خلق
رفيق شهيد فرج الله نيک نژاد

رفيق فرج الله نيک نژاد در سال 1341 در شهر نور مازندران بدنيا آمد. در همان سنين نوجواني تحت تاثير جو سياسي خانواده به مبارزه کشيده شد و در قيام سال 57 – 56 فعالانه در مبارزات توده ها شرکت جست و به هواداری از سازمان چريکهای فدايي خلق پرداخت. اما خيلي زود متوجه شد که اينان از تمام سنن انقلابي و خط سياسي ايدئولوژيک چريکهای فدای خلق فقط نام آن و ليستي از شهدای پرافتخارش را به يدک مي کشند، از اين رو در بهمن 58 به صفوف چريکهای فدايي خلق پيوست.

در جريان انشعاب غيراصولي سال 60 پس از مدتي همکاری با رفقای منشعب مجددا در صفوف چريکهای فدايي خلق مبارزه انقلابي خود را ادامه داد.

در سال 61 رفيق فرج الله به کردستان اعزام گرديد. در کردستان در عمليات های زيادی شرکت کرد که از جمله آنها عمليات های زير را مي توان نام برد: عمليات پايگاه "کاله دره"، عمليات پايگاه "مام زينه – خوليسان"، عمليات پايگاه "عامد"، مقابله با يورش رژيم به روستای "خليفان"، عمليات "بناويله"، عمليات "سوم خرداد" در پايگاه "زمزيران"، عمليات "حمران"، عمليات "مک لاوه" (در اين عمليات چريک فدايي خلق رفيق مختار نيک نژاد پسرعموی رفيق فرج الله به شهادت رسيد که تاثير بسياری بر روی رفيق گذاشت و کينه اش را نسبت به دشمن زيادتر و عزمش را به نابودی دشمنان خلق راسخ تر نمود)، عمليات پايگاه "سندلو" و چندين عمل مين گذاری و از جمله مين گذاری پايگاه "جبرند"، شرکت داشت.

در جريان حمله گسترده رژيم جمهوری اسلامي به منطقه "آلان" سردشت رفيق به همراه ساير پيشمرگان پس از چند شبانه روز مبارزه بِ امان با نيروهای سرکوبگر (ارتش، سپاه و بسيج) پس از اين که دشمن با امواج انساني حمله را گسترده تر نمود، در سپيده دم روز 1 / 8 / 62 در حلي که قلبي آکنده از کينه با آتش مسلسل خود سينه ی مزدوران را مي دريد و راه را برای عقب نشيني رفقای محاصره شده همواره مي نمود مورد اصابت گلوله مزدوران رژيم قرار گرفته، قلب پرطپشش از حرکت بازايستاد و خون سرخش ضمانت ديگری بر پيوند مبارزاتي خلق دلير کرد با ديگر خلق های ايران گشت و راه سرخ انقلاب رهايي بخش ايران را رنگين تر نمود.

يادش گرامي و راهش پررهرو باد

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد سيما دريايي


چريک فدايي خلق
رفيق شهيد سيما دريايي

رفيق سيما دريايي در سال 1333 در خانواده ای متوسط در شهر بابل بدنيا آمد. دوره دبستان و دبيرستان را در اين شهر گذراند و هنوز دوره دبيرستان را تمام نکرده بود که جوشش انقلابي ناشي از مبارزه مسلحانه چريکهای فدايي خلق زندگي او را فراگرفت. شهر بابل با توجه به سابقه و سنت های مبارزاتي موجود در آنجا، از جمله شهرهايي بود که از همان آغاز مبارزه مسلحانه در ايران تحت تاثير آن قرار گرفت و با کشيده شدن بسياری از جوانان مبارز شهر به طرف سازمان چريکهای فدايي خلق محيط کاملا مبارزاتي در بين اغلب خانواده های اين شهر به وجود آمد. رفيق سيما از جمله کساني بود که در چنين محيطي پرورش يافت و از زندگي و شهادت خونين چريکهای فدايي همچون سپهری ها، مفتاحي ها، کابلي ها، قبادی ها، ابراهيمي ها و ... تاثير مبارزاتي گرفت، و مدتي در يکي از مدارس پايين شهر به عنوان معلم پيماني شروع به کار کرد. در اين دوره، رفيق بيشتر اوقات خود را با شاگردان مدرسه و خانواده های آنان مي گذراند و همواره سعي مي کرد تا آنجا که مقدور است در جهت حل مشکلات اين خانواده ها و بهبود وضع زندگي شان قدم های موثری بردارد. تماس با اين خانواده ها او را از نزديک با فقر و مذلت جامعه طبقاتي هرچه بيشتر آشنا کرد.

در پرتو آگاهي سياسي، با درک مظالم اجتماعي هرچه عيني تر و ملموس تر، شعله های کينه به دشمن و عشق به خلق در دل رفيق فروزان تر مي شد. محيط مبارزاتي دانشگاه که به خصوص پس از آغاز مبارزه مسلحانه در ايران، همواره مبارزه در آن جريان داشت، او را نيز همانند بسياری از روشنفکران مبارز به طرف خود کشيد. او در سال 54 وارد دانشگاه تهران شد و از آن زمان به بعد، فعالانه در مبارزات دانشجويي شرکت کرد. در جريان اوج گيری مبارزات ضدامپرياليستي خلق در سال های 57 – 56 با تمام قوا به فعاليت مبارزاتي پرداخت.

رفيق سيما با توجه به آگاهي سياسي والا و روحيه ی سازش ناپذيرش خيلي زود به ماهيت ضدخلقي رژيم جمهوری اسلامي پي برد و با خشم فراوان از سازشکاری های فرصت طلباني که با غصب نام سازمان چريکهای فدايي خلق ايران به اين سازمان ضربه مي زدند، با آن مرزبندی کرد. صداقت بيکران او و تعهد انقلابيش نسبت به خلق به او حکم مي کرد که خون رفقای شهيد فدايي را پاس دارد و او به حق دريافته بود که تنها با ادامه راه شهدا که در تشکيلات چريکهای فدايي خلق متبلور بود مي تواند دين خود را نسبت به خلق ستمديده و مبارز ايران و شهدای فدايي اش ادا نمايد.

در سال 58 او به آرزوی ديرينه ی خود که تماس مستقيم با چريکهای فدايي خلق بود رسيد و از آن زمان به بعد، فعاليت های او شکل کاملا تشکيلاتي يافت. در وجود رفيق سيما شور و صداقت انقلابي با صفا و صميميت او درهم آميخته بود و او با فداکاری و پشتکار قابل تحسيني در راه تحقق آرمان های والايش مبارزه مي کرد. کار مبارزاتي رفيق سيما در سازمان در يک هسته انتشاراتي متمرکز بود. در اين دوره او با جديتي که برای انجام وظايف سازمانيش به کار برد نشان داد که تا چه حد از انضباط چريکهای فدايي خلق برخوردار بوده و در هر شرايط انجام وظايف سازمانيش را اصل مي شمارد. عليرغم اين که رفيق سيما از نظر جسمي وضع خوبي نداشت و همواره از اين موضوع رنج مي برد، با اين حال لحظه ای از کوشش مبارزاتي باز نمي ايستاد. چه شب ها که تا صبح با تلاشي خستگي ناپذير کار مي کرد. او همواره با ايماني خلل ناپذير به انجام وظايف اش مي پرداخت و در تمام مدت به مساله خودسازی اهميت مي داد. شرکت فعال و جدی او در جلسات مطالعه و کوشش برای ارتقاء قابليت های عملي بيانگر اين موضوع بود. در اين زمان رفيق توانست با استفاده از امکانات سازماني دوره آموزش کمک های اوليه و دوره بيهوشي را بگذراند.

رفيق سيما در جريان انشعاب بي مسمايي که به سازمان تحميل شد، عليرغم تمام علقه های عاطفي که با عده ای از رفقای منشعب داشت، انشعاب را با تمام وجود محکوم نمود. او به عواقب منفي و مخرب اين انشعاب واقف بود و مي دانست که ديگر شکست کامل خط مشي های اپورتونيستي فرارسيده و زماني که چريکهای فدايي خلق با افراشتن پرچم سرخ مبارزاتي بيش از هر وقت ديگر مي توانند حقانيت خود را نشان داده و ارتباط خود را با توده ها مستحکم تر نمايند، به وجود آمده است. از اين رو او به خصوص در چنين شرايطي هرگونه ضربه ای را به تشکيلات چريکهای فدايي خلق محکوم مي نمود و خواهان آن بود که همه رفقا با درايت انقلابي و شکيبايي و متانت انقلابي کاستي ها و مشکلات را از سر راه برداشته و در جهت استحکام و وحدت سازماني قدم بردارند.

قبول انشعاب اگرچه برای وی گران بود ولي وقتي به وقوع پيوست رفيق سيما تنها احساس کرد که بار مسئوليت انقلابي اش هرچه بيشتر شده. او مي گفت بايد بار ديگر با ايماني فزون تر، عزمي راسخ تر و با تلاشي خستگي ناپذير و صدها بار هشيارتر نسبت به قبل کار کرد تا بتوان ضربات وارده از اين انشعاب را به حداقل رساند. پس از اين دوره قرار بود رفيق سيما برای ادامه فعاليت های انقلابي اش به کردستان منتقل شود. ولي درست چند روز قبل از حرکت، وی در يکي از خيابان های خفقان بار تهران توسط مزدوران رژيم دستگير شد. مزدوران، رفيق سيما را به زير شکنجه بردند و پس از آن که از گرفتن کمترين اطلاعات از او مايوس شدند، او را در تاريخ 8/ 9/ 60 به جوخه های اعدام سپردند.

چريک فدايي خلق رفيق سيما دريايي با آغوش باز مردن در راه تحقق آرمان های انقلابي پرولتاريا را پذيرا شد. و با مرگ پرافتخارش پرچم خونين چريکهای فدايي خلق را رنگين تر ساخت.

او در وصيت نامه ی کوتاهي برای خانواده اش مي نويسد: "هرآنچه گفتم درست بود و برايش ايستاده ام"، "ستاره ای بودم که خاموش نگشتم".

باشد که ياد رفيق سيما را با ادامه راه سرخش زنده نگهداريم.  

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد حسين شانه چي


چريک فدايي خلق
رفيق شهيد حسين شانه چي

رفيق حسين شانه چي در خانواده ای آشنا به مسايل سياسي بدنيا آمد و در چنين محيطي رشد کرد، بالنتيجه خيلي زود با مسايل سياسي آشنا گشت. شهادت خواهرش، چريک فدايي خلق رفيق زهره (زهرا) شانه چي در سال 1355 تاثير زيادی بر او گذاشت. رفيق حسين در جريان مبارزات سال های 57 – 56 فعالانه شرکت کرد. در جريان قيام به سازمان چريکهای فدايي خلق پيوست و پس از اعلام موجوديت چريکهای فدايي خلق ايران، با شناختي که از توده ای های نفوذ کرده در سازمان و سازشکاراني که مواضع کليدی را در سازمان غصب کرده بودند، به دست آورد، خيلي زود به صفوف چريکهای فدايي پيوست و در جنبش دانشجويي 19 بهمن تهران به فعاليت پرداخت. رفيق حسين يکي از مسئولين باتجربه و فعال جنبش دانشجويي 19 بهمن شد و در تبليغ نظرات و تدارک امکانات مختلف برای سازمان پيگيرانه فعاليت نمود.

در جريان انشعاب غيراصولي ای که در سال 60 بر سازمان تحميل گشت، قاطعانه در مقابل منشعبين موضع گرفت و با عزمي آهنين در جبران ضرباتي که انشعاب به سازمان و جنبش وارد ساخته بود، به فعاليت پرداخت. در شرايط پس از انشعاب، رفيق حسين سرشار از ايمان به تئوری مبارزه مسلحانه به عنوان تنها تئوری انقلابي جامعه ايران همچون هميشه پرشور و خستگي ناپذير با روحيه ای مملو از فداکاری و از جان گذشتگي و با ايمان به رسالت عظيم چريکهای فدای خلق در رهايي پرولتاريا و خلق های ايران به بازسازی سازماني که به آن ايمان داشت پرداخت ولي متاسفانه خيلي زود در سي و يکم شهريور سال 60 در خانه تيمي ای در کوی گيشای تهران به اتفاق چريک فدايي خلق رفيق مهوش جوکار، مورد تهاجم پاسداران مزدور امپرياليسم قرار گرفتند. رفيق حسين و رفيق مهوش جوکار ساعت ها در مقابل پاسداران به مقابله برخاستند و تنها پس از آنکه هر دو رفيق مورد اصابت گلوله قرار گرفتند و مجروح گشتند، پاسداران موفق به دستگيری آنان شده و دو رفيق را به زندان اوين منتقل کردند. چند روز از دستگيری آنها نگذشته بود که خبر شهادت رفقا به دست ما رسيد.

رفيق حسين که در تمام زندگي سياسي خويش لحظه ای از مبارزه برعليه امپرياليسم و سگهای زنجيريش باز نايستاد، در آخرين لحظات زندگي نيز به عهدی که با خلق خويش بسته بود، وفادار ماند ولب به سخن نگشود و نشان داد که پيشاهنگان پرولتاريا تا آخرين لحظه زندگي نيز بر عهدی که با خلق خويش بسته اند، پای بند و وفادارند. مقاومت قهرمانانه رفيق حسين در مقابل حمله وحشيانه مزدوران امپرياليسم به خانه تيمي اش و زير شکنجه های وحشيانه آنها در شکنجه گاه اوين نه تنها بيانگر شخصيت انقلابي او بلکه بيانگر عزم خلقي است که برای نابودی امپرياليسم به پاخاسته است.

يادش گرامي و راهش پررهرو باد.

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد روح انگيز دهقاني



چريک فدايي خلق
رفيق شهيد روح انگيز دهقاني

مادر انقلابی شهید روح انگیز دهقانی زنی از زمره آگاه ترین بخش خلق ؛ ثمره ای از خون پاک چریکهای فدایی خلق ؛ این انقلابی ترین فرزندان میهنمان ، و سمبلی است از پیوند توده با پیشاهنگ.

سالها قبل هنگامیکه معلم انقلابی رفیق صمد بهرنگی کتاب الدوز و کلاغها ؛ اولین کتاب از کتابهای جاودانه خود ،  را منتشر ساخت آنرا به روح انگیز و همسر مبارزش کاظم سعادتی تقدیم نمود. در آن زمان با توجه به سطح مبارزه در جامعه هنوز آن صمیمیت و صداقت انقلابی که با وجودش در آمیخته بود و می بایست در جریان حرکت مبارزاتی تاثیر خود را بجای بگذارد عیان نشده بود و هنوز آن شور مبارزاتی طوفان برانگیزش همچون آتش زیر خاکستر در درونش نهان بود. ولی صمد در وجود روح انگیز بعنوان زنی از بخش آگاه خلق چنان صداقت و پختگی را آمیخته با شهامت انقلابی می دید که شایسته تر دید کتاب خود را با یاد او منتشر سازد. ولی اگر در آنزمان با توجه به شرایط مبارزاتی جامعه رفیق صمد آرزو می کرد مادر انقلابی روح انگیز فرزندان مبارزی تربیت کند - با طوفانی که مبارزات خونین چریکهای فدایی خلق در جامعه بر پا کرد و تاثیر عظیمی که مبارزه مسلحانه چریکها در توده ای شدن مبارزه در جامعه بجا گذاشت - روح انگیز خود به طوفان انقلاب پیوست و فرزندانش را نیز به این طوفان سپرد. او بیدریغ همه چیز خود را نثار انقلاب رهایی بخش خلقهای ایران نمود تا از شهادت پرافتخارش و خونی که برای باروری نهال انقلاب ایران تقدیم می کند فرزندان بیشماری تربیت مبارزاتی یابند و آرزوی رفیق صمد بهرنگی در بعد هر چه وسیعتری متحقق شود.

در تاریخ 8 تیر ماه 60 با انتشار خبر شهادت این مادر انقلابی از رسانه های رژیم، مردم ایران اوج رذالت و ددمنشی رژیم اسلامی را دیدند و نفرت و خشمی بزرگ از این سگان زنجیری در دلهایشان بجوش آمد. شهادت انقلابی روح انگیز نه فقط دوستان او را که همواره متأثر از وقار، درایت و شهامت او بودند، شدیدا متأثر ساخت، بلکه وسیعتر از آن در خدمت رشد آگاهی سیاسی تمامی مردم ایران قرار گرفت.

مادر انقلابی روح انگیز دهقانی خواهر رفیق بهروز دهقانی و رفیق اشرف دهقانی و همسر مبارز رفیق شهید کاظم سعادتی است.او در خانوادهای پرورش یافته بود که شرایط فقر زندگی آمیخته با روشنگریهای مبارزاتی در درون خانواده، از یکسو او را با واقعیات تلخ جامعه طبقاتی آشنا ساخته و مشعل آگاهی را به دست وی میداد و از سوی دیگر کینه مقدس طبقاتی را در دل او بارور میساخت.او از همان ابتدا با رنج کار آشنا شد.پس از اتمام دوره دبستان شرایط خانوادگی مجبورش کرد یکسال ترک تحصیل کند و سپس در حین تحصیل از طریق انجام کارهای دستی از قبیل ریسندگی در تأمین خرج خانواده سهیم گردید.هنوز دوره دبیرستان را تمام نکرده بود که با آگهی های دولتی مبنی بر استخدام معلم و اعزام به دهات آذربایجان مواجه شد. و این البته برای خانواده روح انگیز و خانواده های مشابه اقبالی تلقی گردید که به آنها روی آورده بود. بنابراین قبل از اتمام دوره دبیرستان در حالیکه هنوز 17 سال بیشتر نداشت راهی یکی از دورافتاده ترین روستاهای آذربایجان در منطقه ارسباران گردید.این روستا بدلیل دورافتاده بودنش چه از راه ارتباطی و چه از لحاظ زیستی مشکلات بسیاری برای وی فراهم میکرد.او اولین تجارب زندگی اجتماعی را در همین ده کسب نمود و بعدها نیز در کوران مشکلات اجتماعی از این قبیل زنی پخته و آبدیده گردید.گویی گذران چنین دوره سخت زندگی لازم بود تا خود را برای مواجهه با بسیاری مساژيل حاد که در مسیر زندگی اش گسترده شده آماده نماید.

علاوه بر این مادر انقلابی روح انگیز دهقانی در محیط انقلابی که با وجود رفقایی چون بهروز دهقانی، صمد بهرنگی، کاظم سعادتی و علیرضا نابدل فراهم بود، تربیت میافت، در بین چنین رفقایی با مسایل سیاسی آشنا میشد و عمق این مسایل را با توجه به شناخت ملموسش از مظالم اجتماعی با تمام وجود خود درک مینمود.
در سال 1346 او با رفیق کاظم سعادتی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج 2 فرزند پسر بود. در این دوره که جنبش خلق کم کم در سیر رشد خود به دوران طوفانی نزدیک میشد، تلاطم زندگی او نیز فرا میرسید.در سال 47 با شهادت رفیق صمد بهرنگی اولین واقعه مبارزاتی از این نوع را تجربه کرد و با توجه به دوستی دیرینه صمد با خانواده مادر مبارز روح انگیز و شناختی که وی از خصوصیات انقلابی رفیق صمد داشت، شهادت او آتشی از خشم و نفرت نسبت به دشمن را در دل او بر افروخت.

شهادت رفیق صمد بهمانگونه که در خدمت رشد آگاهی سیاسی نسلی از فرزندان خلق قرار گرفت در ارتقاء سطح آگاهی سیاسی او نیز مؤثر افتاد. در این زمان او این شعر را همواره تکرار میکرد، هرگز از مرگ نهراسیده ام ...... هراس من باری از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزونتر باشد و....... .

سال 49 فرا رسید، سالی که مبارزه مسلحانه در ایران توسط انقلابی ترین و فداکارترین فرزندان صدیق خلق بنیان نهاده شد و از آنجا که برادر او رفیق بهروز دهقانی بعنوان یکی از بنیانگزاران سازمان چریکهای فدایی خلق ایران و رفیق کاظم سعادتی همسر مبارز او از پیشگامان این مبارزه بودند خیلی زود در زندگی روح انگیز تحولاتی آشکار روی داد.

در اردیبهشت سال 50 رفیق اشرف، رفیق بهروز دهقانی و یکی دیگر از برادران او (محمد دهقانی) و همچنین همسر مبارزش کاظم سعادتی توسط مزدوران رژیم شاهنشاهی دستگیر شدند. در همین روزها رفیق کاظم که فعالیت مبارزاتی اش برای دشمن شناخته نشده بود و تحت کنترل دشمن چند روزی موقتا در خانه خود به سر میبرد شبانه با خوردن قرص سیانور و بریدن رگهای دستانش در حالیکه در خون خویش غوطه ور گشته بود، با دست خود به زندگی مبارزاتی اش پایان داد و شهید گردید.

مادر انقلابی روح انگیز در شرایطی شاهد این واقعه خونبار و از دست رفتن همسر مبارزش بود که چند روز بیشتر از تولد دومین فرزند او نمیگذشت، و درست در همین روزها بود که از خبر شهادت برادر انقلابیش بهروز دهقانی در زیر شکنجه های رژیم شاه مطلع گردید. این وقایع کینه سترگی را در دل او بارور ساخت، کینه هایی که میبایست در شرایطی مناسب آتش خشمی را به دنبال آورد و در راستای خط انقلابی چریکهای فدایی خلق دشمن را در خود بسوزاند.در این زمان مسئولیت دو فرزند و مادر پیرش بعهده او قرار گرفت و او در حالیکه با متانت تمام این مسئولیت را انجام میداد سعی میکرد خود را برای انجام وظایف انقلابی بزرگتر آماده نماید.

در سال 52 با فرار موفقیت آمیز اشرف دهقانی از زندان رژیم شاه او را همراه مادرش دستگیر کرده و روانه سلول ساختند. او و مادر مبارزش سه ماه در زندان بسر بردند در حالیکه فرزند شیرخوارش را از او جدا ساخته و اجازه ملاقات با بستگانش را به وی نمیدادند.پس از آزادی از زندان او در عین اداره خانواده از طرق مختلف چه با کار افشاگرانه خود در بین دوستان، آشنایانی که هر دم وسعت میگرفت، چه با کوشش در تربیت درست شاگردان خویش و چه از طریق ارتباط با خانواده زندانیان سیاسی و شرکت در برنامه های مبارزاتی آنان سعی میکرد به سهم خود در پیشبرد جنبش خلق نقش ایفا کند.در جریان رشد و گسترش جنبش ضد امپریالیستی خلق در اواخر دوران شاه، رفیق روح انگیز در کلیه تظاهراتی که در تبریز بر پا میشد فعالانه شرکت مینمود و با خشم و نفرتی بی پایان به دشمن و با شهامت انقلابی که بسیار از آن برخوردار بود، چنان پر شور و قاطع با مزدوران کثیف امپریالیسم برخورد میکرد که اطرافیان شدیداّ تحت تاثیر قرار میگرفتند. یک بار مزدوری حزب الهی را که در صف تظاهر کنندگان ایجاد اغتشاش مینمود گوشمالی سختی داد. او با این مزدور گلاویز شده و چماق او (یک زنجیر) را از دستش خارج ساخت و با نشان دادن آن به مردم به افشای ماهیت پلید ایندسته از به اصطلاح مبارزین آن روزی پرداخت . با وجود رفیق روح انگیز و مادر پیر و مبارزش شعله های مبارزه در صحن خانواده دهقانی همچنان فروزان بود. از این رو در شرایطی که مردم میتوانستند مکتومات قلبی خویش را آشکار نمایند، فوج فوج برای قدردانی و به پاس خون شهدای این خانواده به خانه آنها رو ی می آوردند و از رفیق روح انگیز و مادرش میخواستند در مجامع عمومی برای آنان از تجارب مبارزاتی و از خاطرات خود در مورد رفقای فدایی صحبت کنند و آنها نیز به خواست مردم پاسخ مثبت میدادند. پس از استقرار رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی مادر انقلابی روح انگیز خیلی زود به ماهیت ضد خلقی این رژیم پی برد و همچنین با درایت انقلابیش به زودی متوجه سازشکاری اپورتونیستهای لانه کرده در سازمان چریکهای فدایی خلق گردید. از اینرو هنگامیکه چریکهای فدایی خلق صف خود را از آن سازشکاران جدا نموده و اعلام موجودیت کردند، به هواداری از آنان پرداخت. و با ایمان به صحت نظرات چریکهای فدایی خلق کلیه امکانات خویش را در جهت رشد سازمانی چریکها قرار داد. خانه او بخصوص برای رفقای کردستان بصورت یک پشت جبهه در آمده بود و او با صمیمیت شایسته یک مادر انقلابی با هرآنچه در توانش بود، سعی میکرد تمام انرژی خودرا در جهت خدمت به جنبش بکار گیرد.

رژیم منفور جمهوری اسلامی بدنبال برنامه های ضد خلقی خود در مورد کارمندان ، او را نیز به همراه هزاران آموزگار متعهد از شغل خود برکنار کرد. کسانیکه در اینزمان اورا از نزدیک دیدند بیاد دارند که با چه روحیه پر نشاطی به این مسئله برخورد کرد. هیچگونه حسابگری خرده بورژوایی در کار نبود و او صرفا با تمسخر ، منطقی را که در احکام «اخراجیون» بکار برده شده بود به همکارانش نشان میداد ولی اگر مسئله اخراج از نظر شخصی برای وی بی اهمیت بود او برای دفاع از حقوق معلمین در جریان اعتراضاتی که بدین مناسبت ترتیب می یافت فعالانه شرکت میکرد.

دیگر با شدت یابی مبارزه طبقاتی در جامعه چهره جنایتکار رژیم جمهوری اسلامی هرچه بیشتر عریان شده بود و رژیم با درنده خویی شایسته سگان زنجیری امپریالیسم یورش خود را به خلق در وسعت بی سابقه آغاز کرد . در این یورش مادر انقلابی روح انگیز دهقانی به اسارت دشمن در آمد و چندی بعد مزدوران کثیف امپریالیسم برای باصطلاح زهر چشم گرفتن از خلق و دامن زدن هر چه بشتر به فضای ترور و اختناق حاکم این مادر انقلابی و پاک باخته را ، زنی که در درون مبارزات خونین چریکهای فدایی خلق پرورده شده بود ، به جوخه های اعدام سپرد.

گلوله های آمریکایی مزدوران جیره خوار رژیم ، قلب آتشین او را با آنهمه عشق به انقلاب رهایی بخش خلق ، با آنهمه شور انقلابی قلبی که از کینه های به دشمن انباشته بود، نشانه رفتند و خون پاکش را بر زمین ریختند.

صحنه اعدام این مادر انقلابی یکی از پرشورترین صحنه های مبارزاتی بود، او با بی باکی مزدوران رژیم را خطاب قرار داده و گفته بود، گمان نبرید که خون من بیهوده بر زمین میریزد نه شما و نه اربابان امپریالیست شما هرگز از انتقام خلق و از چنگال عدالت او مصون نخواهی بود. در تمام مدت او از شعار دادن دست نمیکشید. از برخوردهای قاطع او با دشمن صحنه اعدام را شور انقلابی فراگرفته بود و رفقایی که با وی اعدام شدند بر این شور می افزودند.

مزدوران رژیم وقتی از رفیق روح انگیز خواستند وصیتنامه ای بنویسد او فقط به نوشتن چند خط بسنده کرد و آن اینکه تمام امکنات مالی مرا به خواهرم اشرف بدهید تا در جهت نابودی امپریالیسم و سگ زنجیری اش رژیم جمهوری اسلامی بکار گیرد.

افتخار بر این مادر انقلابی شجاع که در آخرین لحظات زندگی خود نیز قبل از اینکه حتی به فکر دو جگر گوشه اش باشد به نابودی دشمن و پیروزی انقلاب می اندیشید.

آری روح انگیز سمبلی از پیوند روشنفکران انقلابی ایران (چریکهای فدایی خلق) با توده های میهنمان بود . آنجا که مبارزات خونین چریکهای فدایی خلق به ثمره نشست و موجی از حمایت توده ای را بر انگیخت ، روح انگیز ها تولد نوینی یافتند ، به رشد و گسترش مبارزه دامن زدند و کیفیت جدیدی به آن بخشیدند. سازمان چریکهای فدایی خلق با توده ها گره خورد و سمبل این پیوند پرشکوه مادر انقلابی روح انگیز دهقانی با زندگی و شهادت پر افتخارش بر شکوه آن افزود . خون مادر انقلابی روح انگیز با خون پیشگامان فدایی در هم آمیخت ، خونهایی که درخت انقلاب خلق را بارور میسازد. خونهایی که بر زمین میریزند تا دریایی پدید آید و دشمن را با تمام کثافات جامعه طبقاتی در خود فرو برند.

روح انگیز هرگز از خاطره خلق فراموش نخواهد شد و به حق شایسته آن است که بعنوان مادر انقلابی و حماسه آفرین همواره در یاد خلق زنده بماند.


شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد نوروز قاسمي


چريک فدايي خلق
رفيق شهيد نوروز قاسمي

رفيق نوروز قاسمي در سال 1337 در روستای "باديجان" از توابع مياندوآب در يک خانواده زحمتکش بي زمين بدنيا آمد. در دوران کودکي ضمن درس خواندن به کار در مزارع مشغول بود و بعدا همراه خانواده اش به شهر مياندوآب آمد و به کارگری پرداخت. او با کار در کوره پزخانه ها و کارگاه بلوک زني، موزاييک سازی و کارخانه قند مياندوآب حداقل معاش خود و خانواده خويش را تامين کرده و عليرغم کار طاقت فرسا، شب ها به تحصيل خود ادامه مي داد.

در جريان مبارزات توده ها در سال 57 – 56 فعالانه شرکت کرده و تظاهرات خياباني را سازماندهي مي کرد. او به علت محبوبيتي که در بين کارگران کسب کرده بود، يکي از پايه گذاران شورای کارگری کارخانه قند مياندوآب و يکي از اعضای مخفي هيئت موسس کارگران بيکار بود.در همين زمان بود که رفيق در ارتباط با سازمان چريکهای فدايي خلق ايران قرار گرفت و پس از اعلام موجوديت چريکهای فدايي خلق ايران قاطعانه در مقابل اپورتونيست ها ايستاد و فعالانه به دفاع از مواضع چريکهای فدايي خلق ايران پرداخت.

چريک فدايي خلق؛ رفيق نوروز به مثابه پرولتری آگاه اعتصاب کارگران کارخانه قند مياندوآب را برای دريافت حق بيمه، عيدی و ... سازمان داد. او در نطقي که در جريان اين اعتصاب برای کارگران نمود اعلام کرد که "تنها اين چريکهای فدايي خلقند که مي توانند به تمامي مظالم حاکم پايان بخشند" و کارگران با شعار "درود بر فدايي" به تاييد سخنان او پرداخته، دست به راهپيمايي زده و رئيس کارخانه را در اطاقش زنداني نمودند و کارخانه را مصادره کردند. هجوم پاسداران جمهوری اسلامي به کارخانه قند نتوانست اعتصاب را درهم بشکند و کارگران خواست های خود را گرفتند. بدين ترتيب اعتصاب 20 روزه ی کارخانه قند تاثير به سزايي در بالا بردن آگاهي کارگران داشت. پس از آن بود که کارگران کارخانه قند مياندوآب به حمايت از کارگران بيکار مياندوآب برخاستند و با راهپيمايي و تحصن در مسجد شهر همبستگي ی کارگران را به نمايش گذاشتند. رفيق نوروز در اين حرکت کارگری نيز به عنوان نماينده ی کارگران طي سخناني خواست های کارگران را در 16 ماده اعلام کرد. ايمان راسخ رفيق نوروز به مشي انقلابي (مبارزه مسلحانه، هم استراتژی – هم تاکتيک) و درک عميق او از ماهيت رژيم وابسته به امپرياليسم جمهوری اسلامي به او امکان مي داد تا در مبارزات کارگری، به مثابه يک عنصر رهبری کننده شرکت کرده و اين مبارزات را به سمت و سويي انقلابي هدايت کند. همين درک صحيح و شور انقلابي رفيق بود که کارگران را به او علاقمند مي ساخت و به او اعتبار مي بخشيد.

رفيق نوروز علاوه بر آن که مسئول هسته های کارگری و دانش آموزی در مياندوآب بود، مدتي نيز رابط هواداران مياندوآب با تشکيلات بود.

رفيق نوروز در حين مسافرت به مهاباد برای انجام وظايف تشکيلاتي، توسط پاسداراني که به وی مشکوک شده بودند، دستگير شد ولي چون مزدوران نتوانستند وی را بشناسند، پس از يک ماه و نيم زنداني بودن در مراغه آزاد گشت و پس از آن توسط سازمان به کردستان منتقل گرديد و در دوره آموزشي رفيق شهيد عباس دانش بهزادی شرکت و پس از آن بود که با نام تشکيلاتي "امير" در چند عمليات نظامي از جمله مصادره تانکرهای نفت در کردستان شرکت کرد.

رفيق نوروز در حين يک ماموريت، همراه چند تن ديگر از رفقا در راه مياندوآب – مهاباد در زمستان 59 دستگير شد اما مزدوران قادر نشدند کمترين اطلاعاتي از اين رفقا کسب کنند. قرار بود که رفيق نوروز با چند تن از مزدوران رژيم که در کردستان به اسارت درآمده بودند معاوضه شوند، اما اين معاوضه مقارن با بهلاکت رسيدن بهشتي مزدور و ديگر شرکايش گرديد و رژيم اعدام های سبعانه خود را شدت بخشيد بدين ترتيب رفيق نوروز قاسمي، اين فرزند دلير طبقه کارگر همراه با چريکهای فدايي خلق؛ رفقا بهزاد مسيحا و روح انگيز دهقاني در هشتم تيرماه سال 60 به جوخه های اعدام سپرده شدند.

زندگي کوتاه رفيق نوروز سراسر از مبارزه بود. او در همه حال با تجربه ی پربار خويش، با هوشياری و فروتني و فداکاری به انجام وظايف مبارزاتي خود مي پرداخت و حتي در مدت زمان کوتاهي که در اسارت رژيم بود، در مبارزات زندانيان سياسي در زندان فعالانه شرکت مي کرد.

يادش جاودان و راهش پررهرو باد.

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفیق حسن نوروزی


مختصری از زندگی چريک فدايي خلق
رفیق حسن نوروزی

( 1352- 1324 )


رفیق حسن در سال 1324 در یک خانواده کارگری در محله راه آهن تهران متولد گردید.  پدرش از مهاجرین قفقاز بود، که پس از مدتی مبارزه با رضا خان قلدُر در گروه های ضد دیکتاتوری به حزب توده پیوست.  سال ها پس از پیوستن به حزب توده متوجه اپورتونیسم رهبری حزب توده شد و مانند بسیاری دیگر از پرولترهای آگاه حزب، خود را از قید رهبری باند فاسد کمیتهَ مرکزی رها ساخت و از حزب کناره گرفت.  روحیات و خصلت های ضد اپورتونیستی پدر و آزادگی وی از دوران کودکی شرایط مناسبی برای رشد آگاهی و روحیه تعرضی حسن که کودکی بسیار مستعد و باهوش بود، فراهم آورد.  پدرش به او آموخت که هرگز با دشمنان خلق سازش نکند و تا جان در بدن دارد به مبارزهَ بی امان برعلیه دشمن ادامه دهد.

پایان زندگی پدر، بزرگ ترین و آخرین درس انقلابی او بود که به فرزندش داد و تأثیری شگرف بر حسن باقی گذارد.  حسن 9 ساله بود که پدرش با جمعی از یاران همراهش در سال 1334، در شرایطی که کمیتهَ مرکزی فاسد حزب توده کادرهای فداکار حزبی را رها ساخته و میدان مبارزه را خالی کرده بود، در جریان یک عمل فدائی دست به یک اقدام معترضانه برعلیه رژیم کودتا زدند و با خارج ساختن یک قطار محمولات نظامی از خط آهن و انفجار آن ضربه ای سخت بر حکومت کودتا وارد ساختند. اگر چه این قهرمانان آشتی ناپذیر خلق در جریان این عملیات به شهادت رسیدند، ولی نامشان در سینهَ تاریخ مبارزات خلقی ما ثبت گردیده و تا ابد زنده خواهد ماند.

این عمل نشان دهندهَ آن بود که سنگر مبارزه در شرایطی از طرف رهبران حزب خالی شد که توده های حزبی آمادگی جانبازی و نبرد و جلوگیری از پیروزی ارتجاع را داشتند، ولی عدم مرکزیت سالم و انقلابی باعث شد که نیروهای آمادهَ خلق به هدر رود و روحیهَ مصمم و پرشور توده ها به یأس و نومیدی تبدیل شود.

پس از شهادت پدر، حسن که بیش از 9 سال نداشت مجبور شد ضمن تحصیل به کارگری بپردازد.  چند سالی بدین منوال گذشت تا این که ادامهَ تحصیل دیگر برای حسن مقدور نبود، وضع مالی و شرایط زیست طوری نبود که حسن بتواند با خیال راحت تحصیل کند، از این رو حسن نیز مانند میلیون ها تن از فرزندان توده های زحمت کش که امکان ادامهَ تحصیل ندارند، مجبور به ترک مدرسه شد.  از آن پس حسن به کارگری رفت و به عنوان شاگرد پادو در این جا و آن جا در نزد استادکاران پیشه ور به کار پرداخت.  نجاری، شیشه بری و بلاخره فلزکاری و لوله کشی مشاغل گوناگون رفیق را در این دوره تشکیل می دادند.  در این ایام رفیق حسن برخی از آثار ادبیات انقلابی را که جزو کتاب های پدر بود می خواند و سطح آگاهی خود را ارتقأ می داد.

14 ساله بود که خانواده اش را ترک گفت و در جستجوی نان به جنوب کشور رفت و در بندرعباس و بندربوشهر به کارگری پرداخت، ولی چندی بعد کار خود را از دست داد و مجبور شد در رستوران یک مسافرخانه به عنوان گارسُن مشغول کار شود.  چند سال بعد به تهران بازگشت و در یک کارگاه فلزکاری و لوله کشی مشغول کار شد.  کارش طوری بود که از طرف صاحب کار برای نصب تأسیسات ساختمانی به شهرهای اطراف فرستاده می شد.  از این روی بیشتر وقت وی در مسافرت و تماس با مردم مختلف سپری می شد که این امر در افزایش تجربیات و ارتقای شناخت او نسبت به زندگی خلق بسیار مؤثر بود.

18 ساله بود که مجددأ به جنوب کشور رفت.  این بار او در شهرهای بوشهر، بندرعباس، شیراز و کرمان به کارگری پرداخت، ولی چون کار در آن دوره رونق زیادی نداشت، مانند هزاران کارگر بی کار ایرانی به طور غیر قانونی با یک موتور لنج، خودش را به شیخ نشین های عربی رسانید و مدتی در کویت و دوبی به کار پرداخت و چندی بعد با مختصر پس اندازی که دسترنج کارش بود، به میهن مراجعت نمود.  این مسافرت از او جوان کارآزموده و دنیادیده ای ساخته بود.  پس از بازگشت به ایران مدتی در نواحی جنوبی و سپس در تهران به کارگری پرداخت.  در تهران مدت یک سال در بخش قوطی سازی کارخانجات شاه پسند تهران به عنوان کارگر شبکار کار می کرد.  پس از آن توسط آشنایان پدرش در کارخانجات راه آهن تهران کاری برایش پیدا شد و از آن پس رفیق در کارخانجات راه آهن در بخش لوله کشی و تأسیسات به عنوان یک کارگر متخصص مشغول کار شد.

در سال 46 رفیق حسن همراه چند تن از روشنفکران انقلابی در محل سکونت شان یک محفل مطالعاتی به راه انداختند.  آن ها کتاب های ممنوعه را از این طرف و آن طرف به دست می آوردند و مطالعه می نمودند، ولی این گونه کتاب ها به سختی به دست می آمد.  رژیم دیکتاتوری با وحشی گری تمام کلیهَ آثار انقلابی را جمع آوری  و ممنوع کرده بود و به شدت از پخش و فروش آن ها جلوگیری می کرد.  از این روی کتاب بسیار کمیاب بود و اگر پیدا می شد خیلی گران بود و این امر مشکلی برای ادامهَ کار آن ها ایجاد کرده بود.  رفیق حسن که یک پرولتر با تمام خصلت های مثبت اش بود، خلاقانه طرحی را به رفقایش پیش نهاد کرد.  بر طبق این طرح آن ها می بایست یک کتاب فروشی علنی کنار خیابان به وجود می آوردند و در رابطه با خرید و فروش کتاب با کتاب فروشی های دوره گرد دیگر که معمولأ منبع اصلی کتب ممنوعه هستند، تماس بگیرند و امکانات خود را از جهت به دست آوردن این گونه کتاب ها افزایش دهند.  رفیق حسن و رفیق دیگری مسئولیت این کار را برعهده گرفتند و سرقفلی یک کتاب فروشی کنار خیابانی در پیچ شمیران را به دست آوردند و مشغول معاملهَ کتاب شدند.  آن ها خیلی زود توانستند با اکثر کتاب فروشی های خیابانی تماس حاصل کنند و اعتماد ایشان را جلب کنند.  از آن به بعد کمیاب ترین کتاب ها در اختیار محفل مطالعاتی آن ها قرار می گرفت.

در اوایل سال 48 رفیق حسن با گروه مارکسیستی رفیق احمدزاده تماس گرفت.  در آن دوران رفقای گروه در جلسات مرتبی که هفته ای دوبار تشکیل می دادند در واحدهای 3 الا 5 نفره گرد هم جمع شده و به بحث و مطالعه روی متون مارکسیستی می پرداختند.  یکی دیگر از وظایف ایشان دست نویس کردن کتاب ها و جزوات بسیار کمیابی بود که به دست شان می رسید.  این کار مهم تلقی می شد، زیرا کتاب ها معمولأ برای چند روز به امانت گرفته می شدند و می بایست پس از چند روز به صاحب اصلی بازگردانده می شد.  در این زمینه نیز رفیق نوروزی بسیار فعال بود، به طوری که مطالب زیادی از جمله مجموعه آثار رفیق لنین را در چند نسخه دست نویس کرد و در اختیار رفقای عضو گروه گذاشت.

در این ایام فعالیت گروه رفیق احمدزاده شکل مشخص تری به خود گرفت و دو برنامهَ مشخص در دستور کار رفقای گروه قرار داده شد: اول تشکیل هسته های سه نفری مطالعه و کار تئوریک و دوم انجام حرکاتی در جهت رسوخ در توده های کارگری و ایجاد زمینهَ مناسب برای تشکیل حزب .

بر اساس این برنامه از طرف گروه مقرر شد که رفیق نوروزی دست به یک نوع فعالیت سیاسی در کارخانجات راه آهن بزند.  به این ترتیب که با کارگرانی که زمینه های مساعدی نشان می دهند، آمیزش نماید و رفته رفته آن ها را با مسائل کارگری و مبارزات سیاسی آشنا کرده و به مبارزه جلب نماید.  رفیق نوروزی به دنبال این برنامه، علارغم فضای خفقان بار کارخانه، اقدام به ارتباط گیری با کارگران مستعد و جلب ایشان به کسب آگاهی های طبقاتی نمود.  رفیق نوروزی با تنی چند از کارگران در بارهَ مسائل کار و کارگری سخن می گفت و ضمنأ کتاب هائی از قبیل بشردوستان ژنده پوش، پاشنهَ آهنین و مادر ماکسیم گورکی را در اختیارشان قرار می داد، ولی این عده پس از مدتی از ادامهَ این کار خودداری کردند.  خفقان شدید پلیسی در کارخانه و تهدیدهای دائم مأمورین پلیس سیاسی ایشان را از ادامهَ چنین کاری بازمی داشت.  برخی از کارگران که قدیمی تر بودند و تجاربی از فعالیت های سیاسی قبل از سال 32 را داشتند، به شدت ابراز بدبینی می کردند و رفیق حسن را مورد طعنه قرار می دادند که تو برای رسیدن به وکالت و وزارت به کار سیاسی پرداخته ای و بدین ترتیب بی اعتمادی شدید خود را ابراز می کردند.  البته آن ها فقط تجارب مستقیم خود را بیان می کردند، از سوئی دیگر آن ها به آیندهَ این نوع فعالیت ها به خاطر احساس ضعف مطلقی که دشمن در ذهن شان به وجود آورده بود بدبین بودند و امیدی در آن نمی یافتند و حتا در زوایای فکرشان نقطهَ امیدی نسبت به این گونه کارها پیدا نمی شد.

این نیز امری طبیعی و واضح بود، زیرا مردمی که مرتبأ در مبارزات شان شکست خورده و با دستگاهی مواجه بوده اند که مرتب هرگونه حرکت شان را با شدت سرکوب کرده، نمی توانند بیهوده به چیزی دل ببندند و امیدوار باشند.  آن ها برای کسب اعتماد نسبت به عنصر پیشگام سیاسی احتیاج به دلائل عینی داشتند.  آن ها نمی توانستند به حرف های بدون ارتباط با عمل دل خوش کنند.  در این میان تنها یک کارگر بسیار جوان از قسمت نجاری کارخانجات بود که با شور و شوق بی حد کتاب هائی را که رفیق نوروزی در اختیارش قرار می داد مطالعه می کرد و تا به آخر این فعالیت ها را ادامه داد، ولی او نیز نسبت به این شکل کار معترض بود.  این رفیق جوان یوسف زرکار بود که بعدها در صفوف چریک های فدائی خلق به مبارزه برعلیه رژیم برخاست و قهرمانانه در راه آرمان سازمانی اش به شهادت رسید.

بدین ترتیب رفیق نوروزی که علارغم فعالیت منظم و شدید با اشکالات جدیدی مواجه شده بود در مقاله ای اوضاع را برای رفقای گروه تشریح کرد و صریحأ اظهار داشت که: "هر نوع کار تبلیغی سیاسی با توده ها بدون یک اقدام عملی و بدون یک حداقل نیروی متمرکزی که بتواند به دشمن ضرباتی وارد سازد و هیولای دشمن را در ذهن مردم فرو ریزد و ایشان را به آسیب پذیری دشمن و امکان نابودی وی مطمئن سازد، بی ثمر است".

در همین زمان رفقای دیگری که در چارچوب فعالیت گروه در میان کارگران و روستائیان فعالیت داشتند، نظرات مشابهی را مطرح ساختند.  در آغاز برخی از رفقای روشنفکر عضو گروه که با معیارهای ذهنی و صرفأ تئوریک، بدون ارتباط با عمل، قضایا را بررسی می کردند، مخالفت هائی با این طرز تفکر جدید نشان دادند.  ولی خیلی زود به خاطر صداقت بی پایان شان و برخورد فعال شان با مسئله توانستند خود را به واقعیت نزدیک کنند و جریانات را نه آن طور که در ذهن شان پرورده بودند، بلکه آن طور که در جهان خارج از ذهن شان می گذشت در یابند.  بدین ترتیب اولین نطفه های مفهوم نوین مبارزه از طریق رفقای کارگر در سطح گروه مطرح گردید و رفیق نوروزی در این میان نقش مهمی ایفا کرد.

بدین ترتیب در رابطه با تحلیل شرایط عینی جامعه، دیگر شُبهه ای برای رفقا باقی نمانده بود که تنها کار در شرایط دیکتاتوری شدید پلیسی- نظامی ایران با توجه به سوابق ذهنی خلق از مبارزات گذشته، نوعی مبارزهَ سیاسی- نظامی است که می بایست منطبق با شرایط ویژهَ میهن ما جریان یابد و برای کشف قانون مندی های آن عملأ اقدام شود.

از آن پس، گروه حرکت خود را در جهت تغییر شکل مبارزات خود آغاز کرد.  رفیق نوروزی در جریان تغییر شکل فعالیت گروه در صف مقدم وارد فعالیت شد و در سال 49 در یکی از اولین واحدهای چریک شهری که به فرماندهی رفیق کبیر مسعود احمدزاده تشکیل شده بود، شرکت جُست.  از آن پس، رفیق به صورت یک انقلابی حرفه ای، مبارزه ای نوین و دشوار را آغاز کرد.  اولین عملیات واحد آن ها مصادرهَ مسلسل کلانتری قلهک بود که با پیروزی به انجام رسید.

پس از عملیات حمله به کلانتری قلهک و اعدام فرسیو، 13 نوع اعلامیه  توضیحی به تعداد زیاد در سطح وسیعی پخش شد که رفیق نوروزی شخصأ در پخش اعلامیه ها شرکت می جُست و با موتور سیکلت به شیوه های ابتکاری اعلامیه ها را پخش می کرد. رفیق نوروزی در اردیبهشت ماه سال 50 در جریان عملیات بانک آیزنهاور در سیستم محافظ عملیات شرکت و نقش خود را به خوبی ایفا کرد.

در تابستان سال 50، سازمان دچار ضربات شدیدی شد و تیم چریکی رفیق احمدزاده از میان رفت.  از این تیم، رفیق نوروزی باقی ماند و توانست در اواخر تابستان سال 50 در مرکزیتی که به منظور تجدید سازمان واحدها تشکیل شده بود فعالانه شرکت جوید.

در اواخر شهریور ماه سال 50، رفیق در یک درگیری طولانی در بیابان های جنوبی تهران از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت که با پای مجروح پس از طی مسافت چند کیلومتر خود را از محاصرهَ دشمن خارج ساخت.  در شب وقوع حادثهَ فوق، خانهَ محل استراحت رفیق توسط مزدوران دشمن مورد محاصره قرار گرفت که رفیق نوروزی با پای مجروح و دردناکش  در زیر رگبار مسلسل از این محاصره نیز به سلامت خارج شد.  پس از این حوادث، رفیق حسن به علت جراحت پایش نتوانست در عملیات چریکی شرکت جوید، ولی در همه حال وظایف سازمانی اش را انجام می داد.  در اواخر مهر که پای مجروحش بهبود یافته بود، واحد چریکی تحت فرماندهی خود را تجدید سازمان نمود.  این واحد چریکی، که به افتخار رفیق شهید " پویان" نام گذاری شده بود، از بهترین واحدهای چریکی بود که سازمان ما به یاد دارد. 

واحد چریکی " پویان" مقارن با جشن های ننگین شاهنشاهی، یک رشته انفجار روی خطوط انتقال نیروی برق انجام داد که تأثیر زیادی روی خاموشی تهران داشت آن هم در شبی که رژیم آنقدر برای پُرشکوه کردنش زحمت کشیده بود.

در اواخر پائیز سال 50، رفیق حسن در مصادرهَ بانک صادرات شعبهَ نارمک شرکت جُست و در اوائل زمستان همان سال در عملیات حمله به بانک ملی شعبهَ صفویه فرماندهی عملیات را بر عهده داشت و شخصأ با رگبار مسلسل رئیس نوکر صفت و خوش خدمت بانک را به سزای خیانتش رسانید.

در بهمن ماه 50، رفیق نوروزی در عملیات مصادرهَ اتومبیل حامل پول بانک بازرگانی شرکت کرد و نقش خود را به خوبی انجام داد و با فعالیت منظم خود، پیروزی عملیات مصادره را پی ریزی کرد.

در جریان تظاهرات به اصطلاح ملی سال 50 که به خاطر انحراف افکار عمومی با خرج مبالغ هنگفت و گزاف از جانب رژیم طرح ریزی شده بود، واحد چریکی     " پویان" به فرماندهی رفیق نوروزی در برنامهَ درهم ریزی تظاهرات شرکت جُست و با چند انفجار کم خطر در رابطه با عملیات سایر واحدهای چریکی کل تظاهرات را برهم ریخته و کوشش بزرگ دشمن را در فریب افکار عمومی نقش برآب ساختند و ضمنأ به مردمی که به زور باطوم پلیس ها به میدان توپخانه هدایت می شدند فرصت دادند که به خانه های خود بازگردند.

در اواخر زمستان 50، رفیق نوروزی به همراه رفیق شهید احمد زیبرُم با چند نارنجک به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و به سلامت به پایگاه خود بازگشتند.  از آن پس، رفیق نوروزی در نقش یک سازمانده و یک مربی سیاسی- نظامی فعالیت پُرثمرش را آغاز کرد و در آموزش کادرهای تازه و داوطلبان جدیدی که به مبارزات نوین خلق روی آور می شدند، نقش مؤثری ایفا نمود و در شرایطی که دشمن شدیدترین فشارها را در ایران برقرار ساخته بود، فعالیت اش را لحظه ای قطع نکرد و علارغم لطمات و ضرباتی که به واحدهای تحت آموزش او وارد می شد، با روحیه ای پُرشور و امیدوار، به تجدید سازمان می پرداخت و واحدهای ضربت خورده را از نو احیا می کرد.  رفیق نوروزی در آموزش رفقای تازه کار وسواس و دقت بسیار نشان می داد و می کوشید هر چه سریع تر کاراکتر انقلابی رفقا را اعتلا بخشد.  از این روی سعی می کرد با دادن مسئولیت به رفقا و راهگشائی ایشان عملأ آن ها را در کوران کار قرار دهد تا در جریان عمل رشد کنند و آبدیده شوند.

رفقائی که با رفیق نوروزی کار کرده اند هرگز صمیمیت، صداقت، فروتنی و تعهد بی پایان رفیق را فراموش نخواهند کرد و این بارزترین خصلت های او همیشه راهنمای عمل شان در مبارزات انقلابی خواهد بود.  به اعتقاد رفقائی که با او کار کرده اند، وجود او خود نوعی انگیزه برای بهتر کار کردن شان بوده است و این نهایت تأثیری ست که یک انقلابی می تواند به روی رفقای هم رزمش ایجاد نماید.

سال 1351 برای رفیق نوروزی سال تلاش های پی گیر بود.  در پائیز سال 51 زفیق نوروزی در سر یک قرار خیابانی با محاصرهَ بیش از 60 دشمن که به سلاح های اتوماتیک مسلح بودند، مواجه شد.  محل قرار در خیابان شوش تهران واقع شده بود. رفیق نوروزی که متوجه محاصرهَ دشمن گشته بود، پس از یک رشته تیراندازی متقابل با مأمورین دشمن و مجروح ساختن یکی از ایشان، خود را به داخل مسیر خط آهن جادهَ آرامگاه انداخت و در حالی که 6 عنصر مسلح دشمن به سمت وی شلیک می کردند از محاصره به سلامت خارج شد.

رفیق حسن در فاصلهَ زمستان 51 تا زمستان 52 به کار آموزش و سازمان دهی کادرها ادامه داد و در برنامه ریزی های سازمان فعالانه شرکت جُست و در جهت برپا کردن امکانات تازه برای گسترش مبارزه، نقش خود را به شکل خوبی ایفا کرد و اثرات مشخصی بر رشد و گسترش فعالیت های سازمان ما از خود باقی گذاشت.

در دی ماه 52 رفیق نوروزی که در پی انجام مأموریتی در منطقهَ لرستان در حال حرکت بود به طور غافل گیرانه مورد حملهَ مأمورین دشمن قرار گرفت و علارغم غافل گیری سلاح برکشید و مزدوران را به رگبار مسلسل بست، ولی خود نیز مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.  دشمن خبر درگیری را 12 روز بعد در جراید اعلام داشت و از تعداد تلفات خود ذکری به میان نیاورد و فقط به ذکر این جمله اکتفا کرد که: " در این درگیری به هیچ عنصر غیرنظامی آسیبی نرسید" .  و این نشان می داد که تعدادی از مزدوران دشمن با رگبار مسلسل رفیق کُشته و مجروح شده اند.  به هر حال رفیق حسن نوروزی این رزمندهَ دلاور سازمان ما و این فرزند راستین خلق پس ار سه سال مبارزهَ پی گیر برای بیداری خلق خود به شهادت رسید.  او شهید شد، ولی تأثیرات سه سال مبارزهَ بی امان او همواره در کالبُد جنبش خلق ما پابرجاست و مبارزینی که برای ادامهَ راه او به میدان می آیند همواره خاطرهَ دلاوری ها و فداکاری های او را پشتوانهَ عمل انقلابی خود خواهند یافت و با قلبی روشن در راهی که از خون شهدای ارزشمندی چون حسن سرخ گشته پبش خواهند تاخت و وسیلهَ رهائی خلق را فراهم خواهند نمود.

هنگامی که خبر شهادت رفیق کبیر حسن نوروزی به رفقای همرزم رسید، همگی به یاد آوردند قطعه شعری از رفیق مائو را که رفیق نوروزی در هنگام شهادت فدائیان خلق زیر لب با شوقی بی پایان زمزمه می کرد:

پنجهَ برگ ها آویزان است
و چنگال دشمنان تیز
و اینان پرنیانی امیدهایمان را می درند

در گندم زار زنجره ای می خواند
در خانه، بی شوی زنی می نالد
ره گَُم کرده کودکی پدرش را آواز می دهد
رودها دامن کشان پیش می روند و دامن ابدیت را می شویند
و این خون ها که نبض هزاران مرد در آن جاری ست زندگی را می شویند
تا زنجره آرام گیرد، زن بی شوی نماند
و کودک برچهرهَ پدر لبخند زند

من قطره ای از دریای بیکران خلقم
همچون شبنمی که زیور گُل هاست
و همچون آن تک فروغ آسمان که زمین را روشن می کند
با این همه من بی هیچ ام اگر نتابم، اگر نخندم
تازه اگر بگریم و همچون شبنم که گُل ها فراموشش می کنند تبخیر شوم
شما خواهید بود و من در شما خاک شده ام

نه به من، به اقیانوس ها بیاندیشید
 نه به پای زخم دار، به قدم های استوار امیدوار باشید
شعله مانند خشم خوشه می دهد
و خشم خرمن سُرخ امیدهای فروکوفته است
امسال خلق * ما مزارع انسانی را بارورتر خواهد یافت
بیم مدارید
بیم مدارید


* رفیق نوروزی با تغییر در کلمهَ چین و دهقانان، به این شعر جنبهَ انترناسیونالیستی و عموم خلقی می داد.  ما نیز شعر را به همان گونه که رفیق می خواند، آوردیم.


( به نقل از : " نبرد خلق" – ارگان " سازمان چریک های فدائی خلق ایران" – شمارهَ چهاردهم- مرداد ماه 1353).            
                         

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق شهيد عليرضا نابدل


چريک فدايي خلق
رفيق شهيد عليرضا نابدل

رفيق عليرضا نابدل در سال 1323 در خانواده متوسطي در تبريز متولد شد. او بعد از اتمام دوران تحصيلات ابتدايي و متوسطه، برای ادامه تحصيل در رشته قضايي به دانشکده حقوق دانشگاه تهران وارد شد. رفيق از همان روزهای اول ورودش به دانشگاه و همزمان با آشنا شدن با محيط جديد، فعالانه و با روحيه ای پرشور در جريان مبارزات سياسي دانشگاه شرکت جست و در رابطه با رفقا و جريانات مبارزاتي ای که مستقيم يا غيرمستقيم با آنها در تماس بود، با تحليلي انقلابي به اين نتيجه دست يافت که برای خروج از بن بست سياسي – بن بستي که قبل از شروع مبارزه مسلحانه بر جامعه ما حاکم بود – بايد به ضرورت های جامعه با برخوردی پيشتازانه و جستجوگر پاسخ گفت. به دنبال دستيابي به چنين نتيجه ای، کسب آگاهي و رسيدن به شناخت کافي از زندگي و انگيزه های مبارزاتي توده های خلقهای ايران برايش به مثابه امری لازم و فوری مطرح گشت. از اين رو، قبل از آنکه تحصيلاتش را به پايان برساند، دانشگاه را ترک گفت و با محمل معلمي برای رفتن به ميان توده ها راهي رضاييه شد. از اين به بعد رفيق همه زندگي خود را جهت تحقق آرمان های انقلابيش در خدمت توده های زحمتکش خلقمان قرار داد. اين برخورد يعني ترک تحصيلات عالي در خدمت مبارزه در بين نيروهای جوان و مبارز تبريز تاثير زيادی به جای گذاشت.

رفيق از اواخر سال 44 با جمعي از رفقا چون صمد بهرنگي، بهروز دهقاني، کاظم سعادتي و مناف فلکي در ارتباط نزديک قرار گرفت و به زودی پيوند انقلابي عميقي ميان آنها به وجود آمد. در رابطه با همين پيوند و برخورداری از تجارب عملي رفقای مذکور بود که رفيق نابدل توانست به برنامه فعاليت های انقلابي خويش برای کسب شناخت عيني از شرايط زندگي توده ها به شکل موثری ادامه دهد. در اندک زماني رفيق نابدل توانست به مدد شور عميق انقلابيش، با توده روستاهای منطقه تماس های زيادی برقرار کند. اين تماس ها نه تنها شناخت رفيق را از محيط، عيني و ملموس مي کرد و درکي واقعي از رنج های جان سوز اين خلق ها به او مي داد، بلکه تعهد و استواريش را در انجام وظايف انقلابيش فزوني مي بخشيد و ايمانش را به مبارزه انقلابي راسخ تر مي ساخت. رفيق با مشاهدات عيني خويش به درستي دريافت که توده های اين منطقه علاوه بر اين که همراه با ساير خلق ها و توده های زحمتکش ايران شديدا تحت استثمار و ستم اقتصادی – اجتماعي ناشي از شرايط عمومي جامعه طبقاتي ما مي باشند، بار سنگين نوع ديگری از ستم يعني ستم ملي را نيز بر دوش مي کشند. رفيق همچنين مشاهده مي کرد که چگونه رژيم حاکم سعي دارد با اشاعه روحيه شوينيستي و با استفاده از تفاوت های ملي خلق ترک و کرد که در اين منطقه به شکل بارزی در هم امتزاج يافته اند، از اتحاد و يک پارچگي آنان جلوگيری نمايد. در رابطه با اين سياست ارتجاعي رژيم که تاثير خود را در منطقه به جا نهاده است، رفيق رنجي را که به خصوص توده های خلق کرد اين منطقه تحمل مي کنند، عميقا احساس مي کرد. اين توده ها حتي از جانب هم زنجيريان خود نيز که ناآگاهانه تحت تاثير فرهنگ ارتجاعي رژيم قرار دارند، مورد تحقير واقع مي شوند؛ به خصوص که دارای تفاوت های مذهبي نيز مي باشند.

رفيق نابدل در شرايط ديکتاتوری که هيچ گونه امکاني برای فراگيری و تعالي بخشيدن به فرهنگ ملي خلق های دربند ايران وجود ندارد، با کوششي پيگير و خلاق توانسته بود تسلط نسبتا کاملي بر ادبيات انقلابي خلق خويش پيدا کند. وی با الهام از فرهنگ فولکلوريک غني خلق آذربايجان و با شناخت از زندگي توده ها آثاری ارزنده در ادبيات انقلابي به وجود آورد. رفيق نابدل شور عميق انقلابي را با استعداد خلاق شاعريش تلفيق داده، آرمان ها و رنج های توده ها را در قالب شعر بيان مي کرد. سروده او در وصف کردستان بيانگر عشق عظيم اين رفيق نسبت به خلق زحمتکش کرد و همچنين نمودار کينه سترگ وی نسبت به دشمن است. در سال 1345 جمعي از مبارزين تبريز، به ويژه رفقا صمد و بهروز، اداره ی "ويژه آدينه" روزنامه "مهد آزادی" را به عهده گرفتند (در همين روزنامه بود که رفيق صمد برای نخستين بار مقالات خود را به چاپ مي رساند. اين نشريه که حدود يک سال امکان انتشار داشت، دو بار از طرف سازمان امنيت منفور تبريز توقيف شد و بلاخره نيز از انتشار آن جلوگيری به عمل آمد.). اين رفقا با توجه خاصي که به خلق های تحت ستم ايران داشتند، با استفاده از اين روزنامه به معرفي ادبيات و فرهنگ اين خلق ها به ويژه خلق آذربايجان مي پرداختند. رفيق نابدل در اين هنگام در رساندن بسياری تحليل ها و مطالب به اين جمع، نقش فعال داشت و اشعارش با نام "اختای" در آن روزنامه درج مي گرديد.

کوشش در جهت درآميختن با توده ها پيوند مبارزاتي او را با خلق همواره عميق تر مي ساخت و رفيق را به فعاليت انقلابي جدی تری سوق مي داد. در سال 46 به هنگام اعتصاب سراسری دانشجويان ايران، رفيق توسط برخي از دانشجويان دانشگاه تبريز در جريان اين اعتصابات قرار گرفت و به طور غيرمستقيم نقش فعالي در شکل گيری و رشد اين اعتصابات ايفاء نمود. شهادت رفيق صمد بهرنگي بر کينه او به دشمن و ايمانش نسبت به مبارزه بسي افزود و رفيق با تجديد پيمان با خلق در انجام وظايف تاريخي خويش به عنوان يک روشنفکر انقلابي و وفادار به آرمان طبقه کارگر مصمم تر گشت. شعر "صمد در قلب من است"، که او بعد از شهادت رفيق صمد سروده است، بيانگر اين امر است.

در سال های 47 – 46 ضرورت مبارزه مسلحانه در ذهن رفيق نابدل و رفقای نزديکش در حال شکل گرفتن بود با اين حال هنوز خطوط اساسي راهي که مي بايست برگزيده شود، به طور کامل برايشان روشن نبود. در اين دوره او و رفقای ديگرش به فعاليت های انقلابي خود نظم ويژه ای بخشيدند و گروهي را که بعدا به "شاخه تبريز" چريکهای فدايي خلق ايران معروف شد، تشکيل دادند. رفيق در اين سالها توانست به تحقيقات وسيعي در مورد اوضاع اقتصادی – اجتماعي روستاهای اطراف رضاييه دست بزند. نتيجه اين تحقيقات جزوه ای بود که با ديدی مارکسيستي چگونگي اجرای اصلاحات ارضي را همراه با ارائه فاکت های مشخص و عيني مورد بررسي قرار داده بود و تصوير روشن و ملموسي از اوضاع اقتصادی – اجتماعي آن منطقه به دست مي داد. لازم است گفته شود که در اين دوره، تحقيقات روستايي ديگری نيز به منظور بررسي شرايط عيني و ذهني جامعه ايران از طرف ساير رفقا انجام پذيرفت. از آن ميان تحقيقات روستايي "قره داغ" که منطقه وسيعي را در شرق آذربايجان شامل مي شد (توسط رفيق بهروز دهقاني) و تحقيقات روستايي "رازليق" را مي توان نام برد (به غير از تحقيق روستايي "رازليق"، دو تحليل ديگر که کامل تر بودند در جريان ضربات سال 50 به دست دشمن افتاد). رفيق نابدل اهميت فراواني برای تدوين تاريخ واقعي خلق آذزبايجان در دوران معاصر قائل بود. او در تهيه جزوه ای که در آن فرقه دمکرات آذربايجان و حوادث سال 25 – 1324 بررسي شده بود، شرکت جست. در اين جزوه رفقا متعهدانه کوشيده بودند اکثر وقايع را با توجه به گفت و شنودهای بسياری که با توده های آذربايجاني انجام مي دادند، تحليل کنند (اين جزوه ارزنده در حمله های وحشيانه دشمن به خانه های تيمي رفقا و خانه های ساير مبارزين در تبريز به دست دشمن افتاد. البته اگر نسخه هايي ار آن هنوز در دست دوستاني باقي مانده باشد، تاکنون پخش نشده است.).

رفيق نابدل با روحيه ای به غايت پرشور در جهت رشد و گسترش سازمان کوشش مي نمود. او به عنوان يک انقلابي حرفه ای همراه رفقا بهروز دهقاني و مناف فلکي در سازماندهي شاخه تبريز، نقش چشمگيری داشت. او از جمله رفقايي بود که در تنظيم و پخش اولين اعلاميه های سازمان (14 اعلاميه ای که در رابطه با آغاز جنبش مسلحانه، رستاخيز سياهکل و اولين عمليات چريکي در شهر منتشر شد) شرکت داشت. در جريان پخش گسترده همين اعلاميه ها بود که رفيق نابدل همراه رفيق دلير جواد سلاحي، با مزدوران دشمن درگير شدند. اين رفقا با نبرد قاطعانه خويش يکي از حماسه های روزهای آغازين جنبش مسلحانه را آفريدند. خبر اين درگيری در همان روز در تهران پيچيد و تاثير زيادی در بالا بردن روحيه مبارزين به جا گذاشت. در جريان اين درگيری نابرابر رفيق جواد سلاحي به شهادت رسيد، ولي رفيق نابدل بر اثر اصابت چند گلوله به پا و شکمش بيهوش شد. مزدوران دشمن بعد از انتقال وی به بيمارستان شهرباني بلافاصله او را به زير شکنجه کشيدند. رفيق با روحيه ای انقلابي و قاطع در مقابل شکنجه گران مقاومت مي ورزيد. هنگامي که مزدوران به خيال خود، او را تهديد مي کردند که اگر حرف نزند تير را از پايش درنخواهند آورد، رفيق دليرانه پاسخ مي داد: "تير مال شماست و حرف مال من، من آنچه را که متعلق به خلقم و من است، حفظ خواهم کرد". شکنجه گران از اين همه بي باکي و مقاومت دليرانه رفيق به خشم ميآمدند و بر شدت شکنجه مي افزودند، ولي رفيق همچنان استوار در مقابل دشمن باقي مي ماند و اسرار خلق را در قلب خود حفظ مي نمود. او اينک به سروده خود درباره همرزم شهيدش صمد، تحقق مي بخشيد. صمد با تمامي کينه سترگش در قلب او بود و اينک زمان آن رسيده بود که دشمن در وجود نابدل، صمد ديگری را در مصاف با خود ببيند.

رفيق، تعهد بزرگ خود را در حفظ اسرار خلق حتي يک لحظه هم از ياد نمي برد. بدين جهت با اينکه دلاورانه تمام شکنجه های دشمن را به جان مي خرد، همواره از هر فرصتي برای خودکشي استفاده مي کرد. يک بار زماني که تازه زخم هايش را بخيه زده بودند، به محض اينکه به هوش آمد، با چنگ بخيه ها را شکافت. و بار ديگر هنگامي که در طبقه سوم بيمارستان شهرباني بستری بود، با استفاده از يک فرصت کوتاه (بين رفتن بازجو و آمدن نگهبان) خود را با سر از پنجره اطاق به بيرون پرتاب کرد. نگهبان که سراسيمه خود را به او رسانده بود، تنها توانست گوشه لباسش را بگيرد، ولي نتوانست مانع سقوط او شود. رفيق سقوط کرد، شکمش شکافته شد و دست راستش شکست، اما هنوز زنده بود. در چنين حالتي، رفيق با ازخودگذشتگي انقلابي و فداکاری بي نظيری دست برد و روده هايش را از شکاف شکمش بيرون کشيد تا پاره کند و به حيات خويش خاتمه دهد. اما فرصت اين کار دست نداد، چه مزدوران دشمن رسيدند و مانع اين کار شدند.

رفيق نابدل همراه با هشت تن ديگر از همرزمان خويش در 22 اسفند ماه 1350 به دست مزدوران رژيم خونخوار پهلوی به شهادت رسيد.

يادش گرامي و راهش پايدار

شرح مختصری اززندگی چريک فدايي خلق،رفيق بهروز دهقانی


فرزندان راستين خلق

مختصری از زندگی چريک فدائی خلق
رفيق بهروز دهقانی
(1350 - 1318)


رفيق بهروز دهقانی فرزند يک خانواده فقير کارگری بود. پدرش مثل مليونها نفر از مردم زحمتکش ميهن ما کار ثابتی نداشت و زندگی خانواده خود را با اشتغال به کارهای گوناگون می گذراند. کارگری در کارخانه نخ ريسی، چاه کنی، ميرابی، فعلگی، خرده فروشی از جمله اين مشاغل بود. روشن است که هيچيک از اين کارها گذران خانواده را به حد کافی فراهم نمی کرد. از اين رو مادر و فرزندانی که در خانواده قادر به انجام کاری بودند می بايست سهمی در تأمين مخارج زندگيشان داشته باشند. و چنين هم بود. زمانی برادرهای بزرگتر با اشتغال به کاری اين وظيفه را انجام می دادند و زمانی نيز خواهر و مادر از راه دوک ريسی کمک خانواده در تأمين معاش بودند. خود رفيق نيز در اين قبيل کارها شرکت فعال می کرد. او در بزرگی خاطره روزهائی را بياد می آورد که از صبح تا شب روشنائی آفتاب را نمی ديد زيرا همراه پدر به چاه کنی ميرفت و در عمق چندين متری زمين پا به پای پدر کار می کرد.

شغلهای چاه کنی و ميرابی ايجاب می کرد که پدرش به طور مداوم با آب سر و کار داشته باشد و شبها نيز در کنار آب بخوابد از اين رو مبتلا به پا درد شديدی شده بود که او را از کار کردن باز می داشت. بدين ترتيب پدر در سراسر زندگيش مدام فقر و رنج را تجربه کرده بود. با اين همه از آنهائی نبود که زندگی سراپا رنجش را سرنوشتی آسمانی به حساب آورد. او مسبب تيره روزی خود و مليونها کارگر نظير خود را به خوبی می شناخت و می دانست که دشمن طبقاتی اش روی همين زمينی به سر می برد که او و تمام زحمتکشان ديگر هم در آن زندگی می کنند. بدين گونه فقر و زحمت بی پايان از آغاز عمرش، نقش آموزگاری را داشت که در شناساندن واقعيات جامعه طبقاتی به او ياری کرده بود. پدر در عين بيسوادی از آگاهی سياسی برخوردار بود. بهمين دليل از هر راه ممکن برای مبارزه با دشمن تلاش می کرد. در وقايع سالهای 25 _24 و تشکيل فرقه دموکرات در آذربايجان او در صف خلق بود و بعد از يورش وحشيانه نيروی دولتی و کشتار مبارزين صديق، خانه کوچکش پناهنگاهی برای مبارزين راستينی که از دست دژخيمان خود را رها کرده بودند محسوب ميشد.

مسائلی که در خانواده رفيق مطرح می گشت، رنگ سياسی داشت و اغلب خاطراتی را شامل مي شد که ماهيت بهره کشان، شرح ستم گريهای آنان و ستم کشی های توده افراد محروم و زحمتکش جامعه را بيان می کرد.

مشقات فراوان از يکسو و تضاد روحيه آزادگی با شرايط اسارت بار موجود، از سوی ديگر، پدر را موجودی خشن بار آورده بود تا حدی که می شد او را بدخلق به حساب آورد. سرکوب شدن تمايلات مبارزه جويانه او در اجتماع، به صورت خشونت و سردی رفتار با افراد خانواده جلوه گر می شد و ثمره چنين رفتاری اين بود که با اينکه افراد خانواده يکديگر را بسيار دوست می داشتند اما هيچکدام محبت خود را به همديگر ابراز نمی داشتند. از اينرو آنها شخصيت هايي با اعتماد بنفس بدون توقع حمايت و نوازش در هر زمينه بار آمدند. رفيق بهروز با شرکت در کار پدر روز به روز با واقعيات خشن و سختی که زندگی خودش و مليونها مردم را فرا گرفته بود بيشتر آشنا می شد. کم کم پدر در اثر پا درد شديد از کار افتاده شد و نتوانست خانواده هشت نفری آنها را سرپرستی کند. به اين خاطر رفيق بهروز با وجود استعدادش و علاقه ای که به ادامه تحصيل داشت، مجبور شد در 16 سالگی ترک تحصيل کند و برای به عهده گرفتن نقش فعال تر در تأمين معاش خانواده، شغل معلمی را انتخاب نمايد. برای اين منظور در دانشسرای مقدماتی تبريز نام نويسی کرد. دوره به اصطلاح آموزشی دانشسرا دو سال بود. بعد از طی اين دو سال رفيق بهروز متعهد می شد که خدمت آموزگاريش را حداقل تا 5 سال در روستاها بگذراند. آموزشهای مسخره ای که در دانشسرا به آنها می دادند خشم رفيق را بر می انگيخت. او که در دبستان مثل هر کودک آذربايجانی با زحمت و سختی توانسته بود زبان فارسی را بياموزد و از طرفی تحت تأثير فضای سياسی خانواده از ستم فرهنگی ای که به خلق آذربايجان روا ميشود آگاهانه رنج می برد اکنون می ديد که خودش بايد عاملی برای اجرای اين ستم فرهنگی باشد. تحمل اين وضع برای رفيق دشوار بود به طوريکه او که هرگز در دوران تحصيل کودک آرام و مطيعی نبود در دانشسرا نيز نمی توانست موجود تسليم شده ای باشد و به هر شکل که توانائی داشت سعی می کرد اين نارضايتی خود را ابراز کند به خصوص که محيط دانشسرا محيط خفقان آوری بود و آقای ناظم حق داشت به بهانه های مختلف دانش آموزان را که در آينده نزديکی قرار بود معلم شوند زير سيلی و مشت و لگد بگيرد و يا حتی با چوب و ترکه بزند. به غير از رفيق بهروز رفقائی مثل صمد بهرنگی و کاظم سعادتی نيز در دانشسرا دوره آموزگاری می ديدند، آنها را نيز فشار اقتصادی وادار به ترک تحصيل نموده بود. اين سه رفيق خيلی زود متوجه شدند که راهشان يکی است. از اين جهت با هم جوش خوردند و به زودی سه رفيق جدا نشدنی گشتند. از اين ببعد زندگی رفيق بهروز با زندگی اين دو رفيق پيوند خورد.

بعد از اتمام دوره دانشسرا رفيق بهروز که 18 سال بيشتر نداشت معلم روستاهای آذربايجان شد. در اينجا بود که اعتقادش به پوشالی بودن پايه های حکومت سرسپرده امپرياليسم بيش از پيش محکم تر شد و شکل منطقی تری به خود گرفت. وقتی رفيق از دانشسرا به روستا رفت، متوجه شد که تمام تعليمات مربيان دانشسرا مسخره و بی ارزش بوده است.

در دانشسرايی که می خواستند معلم برای روستا تربيت کنند کتاب های جان ديوئی و بقيه روانشناسان آمريکائی را تدريس می کردند. در شرايطی که اين معلم های جوان بايد به روستاهای دورافتاده ای می رفتند که کسی حاضر نبود خرج کاهگل کردن سقف کلاس را که چکه می کرد به عهده بگيرد، زيرا که ساختمان مدرسه جزء ملک اداره آموزش و پرورش محسوب نمی شد و خود اهالی آنرا ساخته بودند و يا يک معلم بايد به چند کلاس آنهم در يک اطاق درس می داد، برای آنها از ايجاد کلاس آزاد، فلانل بورد، تخته سياه لولا دار تاشو، مقدار اکسيژن لازم برای هر شاگرد در ساعت و اندازه گيری قد و وزن بچه ها با وزن سنج و قد سنج صحبت کرده بودند. رفيق می ديد در حالی که در کتب آموزشی دانشسرا از چاقی و لاغری غير عادی يا زياد وزنی زننده صحبت می شود مسائل واقعی معلمين روستا اين است که آيا فلان شاگرد که در سوز سرما از فلان ده که مدرسه ندارد پاکشان به مدرسه دهشان آمده صبحانه يک تکه نان و پنير خورده يا نه چه بسا شاگردش که شب قبل شام نخورده و صبح هم صبحانه نخورده بود وسط کلاس نقش زمين می شد. و رفيق که معنی ستم طبقاتی و بهره کشی را از پدرش آموخته بود و در سراسر زندگيش نيز تجربه کرده بود، اينک تجربياتش را بارورتر می کرد. او که عشق شديدی نسبت به خلق رنجديده در قلب جوانش حس می کرد با شور و علاقه به آموزش کودکان روستائی پرداخت. به زودی رفقا صمد، بهروز و کاظم تصميم گرفتند که تمام تعليمات دانشسرا را به فراموشی سپارند و برای پرورش کودکان روستائی شيوه های نوينی بر اساس تجربيات مستقيم خود ابداع کنند. تلاشی که آنها برای آموزش کودکان روستائی به خرج مي دادند و جوششی که با دهقانان داشتند آنها را بين مردم روستاها معروف و محبوب ساخته بود. زندگی با خلق زحمتکش و جوشش با او انگيزه های مبارزاتی را در رفقا استحکام می بخشيد و پيوندشان را با خلق عميق تر و ريشه دارتر می ساخت. بخصوص که رفقا با برخوردهای جستجوگرانه و فعال خود به تحقيقات راجع به روستاهای اطراف نيز می پرداختند و روستاگردی يکی از برنامه های منظم آنان بود. بعضی از گزارش هائی که رفقا از ديدار از روستاها نوشته اند در مجموعه مقاله های رفيق صمد بهرنگی به نام مشترک صمد و بهروز به چاپ رسيده است. البته مقاله های مذکور مربوط به آغاز کار تحقيقات روستائی رفقاست. بعدها رفقا کارهايشان را که از هر لحاظ کامل تر و پخته تر شده بود به چاپ نمی رساندند بلکه آنها را مخفيانه در اختيار دوستان خوبی قرار می دادند که اکثراً به رفقای آينده تبديل شدند. گزارشی که رفيق بهروز در باره روستاهای قره باغ نوشته است از جمله اين تحقيقات بعدی است.

به اين ترتيب رفيق بهروز از آغاز جوانی در کوره تجربه قرار گرفت و با هم راهی دوستان بسيار خوبش بر زمينه شرايط بسيار مساعدی که از لحاظ رشد خصلتهای انقلابی در کنارش بود رشد سياسی خود را آغاز نمود. او با همراهی رفيق صمد که نامش از زندگی مبارزاتی رفيق بهروز جدا نيست و رفقای ديگر در شرايطی که تاريکی خفقان همه جا را فرا گرفته بود و کورسوی جرقه ای از مبارزه سياسی در ميهن ما ديده نمی شد، جوانه های اميد و ايمان به مبارزه را در قلبهای چون آتش خود پرورش می دادند و با کوششی خستگی ناپذير کار می کردند. آنها صادقانه عقيده داشتند: "هر نوری هر چقدر هم کوچک باشد، بالاخره روشنائی است". اين جوانان پر شور که در اطرافيان خود فقط يأس و بدبينی مشاهده می کردند و هيچ زمينه مساعدی برای کار سياسی با آنان نمی يافتند، برای به جريان انداختن انرژی انقلابی خود راه پرورش کودکان روستائی را برگزيدند. اکنون نام صمد و بهروز در بسياری از روستاهای آذربايجان زبانزد جوانان است. جوانان روستائی آموزگاران راستين خود را به ياد می آورند که در کلاس درس و در حياط مدرسه، در کوچه های ده و در مزرعه و خلاصه در همه جا با روی گشاده به آنها آموزش می دادند و هرگز آثار خستگی بر چهره شان نمودار نمی گشت. آموزگارانی که از فيس و افاده مبرا بودند، روی خاک کنار بچه ها می نشستند و با آموزشهای خود دنيای نوينی برای آنها می گشودند. رفيق شهيد اصغر عرب هريسی و رفيق عبدالله افسری که با محکوميت به حبس ابد در زندان بسر می برد، از زمره اين جوانان بودند.

در کنار اين کار خستگی ناپذيرشان با کودکان روستائی رفقا به کارهای روشنگرانه ی ادبی نيز اشتغال داشتند.

رفيق بهروز به زبان انگليسی تسلط داشت، تا حدی که يک مترجم خوب بشمار می آمد. از او ترجمه های بسياری بجا مانده که بعد از شهادتش با نام مستعار "بهروز تبريزی" منتشر می شود. کتابهای افسانه های ايتاليائی اثر ماکسيم گورکی و زندگی و آثار "شون اوکيسی" نويسنده ی ايرلندی از ترجمه های رفيق بهروز است. هدف رفقا در فعاليت های ادبي شان اثرگذاری روی روشنفکران جوان و صادق بود. با فعاليت های رفقا در تبريز روزنامه ای به نام "مهد آزادی آدينه" منتشر ميشد که بسياری از ترجمه های رفيق بهروز در آن بچاپ می رسيد. رفقا در مقالاتی که در مهد آزادی می نوشتند از طريق تحليل ستم فرهنگی که به خلق آذربايجان روا می شود - مسأله ای که برای روشنفکران خيلی بيشتر از مسأله ی نان قابل درک و ملموس بود و می توانست نقش نيروی محرکه برای آغاز حرکت سياسی آنها را داشته باشد _ سعی می کردند روشنفکران مترقی را به ايفای نقش تاريخی خود تشويق نمايند. از اين رو قسمتی از فعاليت های ادبی رفقا صرف ياد گرفتن فنی زبان ترکی، دستور زبان آن، ادبيات کتبی و شفاهی آن می گرديد. رفقا برای جمع آوری ادبيات شفاهی آذربايجانی (فولکلور آذربايجان) به دور افتاده ترين روستاها سفر می کردند و ساعتها پای صحبت پير مردهای ده نشسته قصه و ترانه و باياتی (دو بيتی) جمع می کردند و نتيجه تحقيقات خود را در روزنامه مهد آزادی يا روزنامه های نيمه مترقی علنی به چاپ می رساندند. رفقا با بعضی از روشنفکران که نفوذ و اعتبار در اين روزنامه ها کسب کرده بودند دوستی داشتند و اين دوستان صاحب نفوذ چاپ آثار آنها را به سادگی پذيرا می شدند. يکی از تأليفات ارزنده رفقا در اين زمينه افسانه های آذربايجان است که بوسيله رفقا بهروز و صمد در دو جلد تنظيم شد. در اينجا اين تذکر لازم است که رفقا ناسيوناليستهای کوتاه نظری نبودند که تصور کنند جنبش آذربايجان جدا از جنبش ديگر خلقهای ايران زير شعارهای ملی که شعارهای خرده بورژوازی است می تواند پيروز شود. آنها همانطور که رفيق شهيد عليرضا نابدل در اثر پر ارزش "آذربايجان و مسأله ی ملی" تصريح کرده است عقيده داشتند که خلقهای ايران فقط در سايه يک مبارزه مشترک بر عليه دشمن مشترک خواهند توانست به آزاديهای دموکراتيک، از جمله آزادی ملی برسند و شعارهای مترقی ملی تنها به تبعيت از شعارهای طبقاتی می تواند مطرح شود.

نکته شايان توجه اين است که رفقا به ضرورت کار در هر زمينه ای که معتقد می شدند به خاطر صداقت انقلابی کم نظيرشان با تمام وجود به کار پيگير و متعهدانه در آن زمينه می پرداختند و در اين راه هيچ چيز نمی توانست مانع آنها شود. نه توبيخ های مکرر اداره آموزش و پرورش، نه غرغرهای رئيس های کذائی اداره و نه تهديدهای غير مستقيم و مستقيم سازمان امنيت، هيچکدام نمی توانست اندک ترديد و تزلزلی در رفقا بوجود آورد و دقيقاً همين خصلت باعث رشد آنها در زمينه های مختلف می شد.

ولی بالاخره بن بست سياسی که همه نيروهای مبارز در اواخر دهه 40 به آن رسيده بودند، می بايستی روی محفل مترقی و فعال اين رفقا نيز اثر بگذارد، همينطور هم شد، منتها اين بن بست اثر منفعل کننده روی آنها باقی نگذاشت، بلکه راه خروج از بن بست بوسيله رفيق صمد در کتاب "ماهی سياه کوچولو" مطرح گشت. کتاب "ماهی سياه کوچولو" ضرورت مبارزه مسلحانه پيشاهنگ، ضرورت از جان گذشتن و فدائی بودن را عنوان کرد" : ... مهم اينست که زندگی يا مرگ من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد" (نقل از کتاب ماهی سياه کوچولو). کتاب 24 ساعت در خواب و بيداری نيز از آرزوی بدست گرفتن مسلسل سخن می گويد: "... دلم می خواست مسلسل پشت شيشه مال من باشد" (نقل از کتاب 24 ساعت در خواب و بيداری) و درست بعلت همين آمادگی های ذهنی "شاخه تبريز" از اولين گروه هائی بود که به سازمان چريکهای فدائی خلق پيوست و توانست رفقای برجسته ای چون رفيق عليرضا نابدل، رفيق بهروز دهقانی، رفيق اشرف دهقانی، رفيق کاظم سعادتی، رفيق محمد تقی زاده و رفيق اصغر عرب هريسی بپرورد. شاخه ی تبريز يک عمليات چريک شهری را نيز با موفقيت اجرا کرد. اين عمل حمله به کلانتری 5 تبريز و مصادره مسلسل نگهبان آن بود که رفيق بهروز دهقانی در آن شرکت فعال داشت. اين عمليات اثر بسيار مثبتی در خدشه دار کردن سلطه مطلق دشمن گذاشت. بعد از اين عمل پير مرد زحمتکشی از اهالی تبريز می گفت: "گرفتن مسلسل از پاسبان به منزله گرفتن قلم از دست شاه است". هزارها افسوس که رفيق صمد زنده نبود تا در مصادره مسلسل کلانتری تبريز شرکت کند و آرزويش را تحقق يافته ببيند.

بعد از دستگيری رفيق نابدل رفيق بهروز از تبريز به تهران آمد و بعنوان کادر حرفه ای و مخفی به مبارزاتش ادامه داد. رفيق بهروز در ارديبهشت ماه 1350 هنگام يک ارتباط گيری، در سر قرار دستگير شد. با اينکه وی کاملا محاصره و غافلگير شده بود اقدام به کشيدن اسلحه نمود و چند نفر از مزدوران را مجروح کرد.

حماسه پرشکوه زندگی او پس از دستگيری به اوج خود رسيد. وی پس از تحمل يازده روز شکنجه، هنگاميکه جداره های کليه هايش از شدت ضربات مشت و لگد پاره شده و قلبش به سختی آسيب ديده بود با لبان فروبسته و مشتان گره کرده شهيد شد. وی در زير وحشيانه ترين شکنجه ها کلمه ای از اسرار سازمان بر زبان نراند. مزدوران شکنجه گر در حاليکه با حرص ديوانه وار او را شکنجه می کردند و از خشم ناشی از شکسته شدن غرور خويش بخود می پيچيدند با نا اميدی تمام باو فحش می دادند که ... پس تو با کدام شکنجه به حرف در ميائی ديگر چه شکنجه ای را بايد به کار ببريم که تو حرف بزنی!

براستی برای اثبات عجز و ناتوانی دشمن در مقابل اراده و ايمان يک انقلابی پاک باخته به خلق چه چيزی گوياتر از اين می تواند باشد:
اقرار دشمن به ضعف خويش.

لازم است در پايان نظری هم به گفته ی رفيق اشرف در باره رفيق بهروز از کتاب حماسه مقاومت بيفکنيم:
"در زندگی گذشته، ما به رفيق بهروز به علت داشتن خصوصيات انقلابيش عشق می ورزيديم و او را بيش از حد دوست داشتيم. شادی ما موقعی بود که رفيق بهروز را پيش خود می ديديم. بخاطر دارم که چطور وقتی ضربه مخصوص در زدن او را می شنيديم، خوشحالی چهره مان را فرا می گرفت و با يک جست و با شوق فراوان بطرف در می دويديم. رفيق بهروز کسی بود که تمام نيازهای زندگی ما را چه مادی و چه معنوی برآورده می کرد. او راه انقلاب، راه رهائی نهائی توده ها را از قرنها اسارت در مقابل چشمانمان می گشود. و بما می آموخت که چگونه بايد اين راه را تا آخر با استواری و ايمان بپيمائيم. او در هر فرصتی هر چند کوتاه، برايمان از مارکسيسم حرف مي زد. آن هم با چه زبان ساده ای و در مقابل يک سئوال کوچک ما چه با اشتياق و حوصله ی تمام از مسائل مختلف صحبت می کرد. هيچ حرکت، هيچ حرف رفيق بدون ارتباط با هدف مقدس زندگيش نبود. معتقد بود که حتی به مادر پير و بيسواد هم مي شود مارکسيسم تعليم داد. بهمين دليل هر وقت فرصت دست مي داد، اين کار را می کرد. چه فراوان مثالهای ترکی بلد بود که در آنها قوانين ديالکتيک به صورتی ساده بيان شده بود. و خود شعارهائی بودند بس مهيج: "بولانماسا، دورولماز" ("تا دگرگونی يا انقلاب صورت نگيرد، زلاليت بدست نميآيد"). و مثال "ال چک می ين ال چکمز، گرک جان چکه دردی" شعاری بود که هميشه آنرا بيان می کرد. مفهوم آن بفارسی چنين است: "رهروی راستين هرگز از رهروی نماند، مشکلات را بجان بايد خريد..."

سراپای وجود رفيق بهروز برای ما عشق و ايمان مجسم بود، عشق به توده های محروم سراسر جهان و ايمان به پيروزی نهائی انقلابهای آنها".




چريکهای فدائی خلق